يكــ شــب ِ نــاب ِ بــهاري با باراني بي امان ، كه گويي خــدا مشت مشت به شيشه ي ِپنجره ي ِاتاقم ميريزد تا پاك شود تا ناب تر و زيبا تر و بهتـــر به عالم ِخارج از خودم بنگرم ....همان پنجره اي كه رابط ِمن است با عالم ِمــعنا و تا چندي ديگــر قرار است از من دريــغ شــود .حكمتش را نميدانم اما ايمـان دارم به خــيــر بودنش و آينده اي ناب كه از راه ميرسد فقط بايد " حــال " و "احوال " را آذين بست و در انتظارش بود ...
## "خُــدا " بــرايم ، تنها يكــ واژه نــيـست ..يكــ دعوت است كه در درونم غوغا مي كــند " به خــود آ "....
به خود كه باز ميگردم "خدايي " ميبينم كه درونم چه امپراطوري ِبا شكوهيي دارد ... ^_^
## امــشب = 1شـب فوق العاده بود(هواي خنك + تماشاي بارون+ نسكافه + كلي مونولوگ هاي ِ خــــــاص )
*_^